تبليغاتX
.::<-شکسته خواستی مرا،کنون شکسته می روم/مباد بر دلت تب توقف خیالی ام->::.

×::The Tired Farer::×


کوچه تنهایی

کوچه تنهایی"

یک زمان

 در کوچه ی تنهایی ام

یک صدای پای تند

چشم هایم را به سوی خود کشید...

تو نگاه می کردی و

یک معنی مبهم گنگ

تا فراسوی ذهن و افکار من

پنجه کشید

و نگاهت کردم و اما چرا

این چنین پنداشتم

که تویی آن آشنا

آن که از روز نخست

رقم هستی من،بر نام او

قرعه کشید

تا زمان اندکی

گام هامان در کنار یکدیگر

ره به سوی روشنی ها می سپرد

در مسیر راهمان

سوسن و یاس و نسیم

دستهامان را به مخمل می سپرد

آنچنان سرمست و شاد

که نمی دیدم تو را

تو همان تندیس عشق

بی دروغ،بی اشتباه...

ناگهان در یک مه تاریک و سرد

یک جرقه فاصله

همدلی را بین ما یک دم گسست

عشق را با یک اشاره

در هجوم خود شکست...

ز آن پس دیگر نیافتم من تو را

حیرت و ناباوری ها همصدا

زآن سپس در کوچه ی تنهایی ام

باز هم من بودم و یک ردپا

ردپایی مانده بر راه سیاه...

باز هم اما مسیر من به سوی روشنی

تا دل خورشید مشرق می رود

باز هم،تنهایی و باران و کوجه،یکصدا

حرف از یک روز روشن می زنند

باز هم، تنهایی دل بوی نرگس می دهد

بازهم،در کوچه ی تنهایی ام عشق فردا می دمد

نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 22:21 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

نشد

خواستم بر بال خود آیینه آویزم، نشد

رازهای تازه ای بر شانه ام ریزم، نشد

گفته بودم چون بهار آید شکوفا می شوم

پیش پای گل ز جای خویش بر خیزم، نشد

موج می زد تا غزل در پیش چشمان ترم

من نوشتم تا شود شعر دل انگیزم، نشد

پیش از این اندیشه ام بوده که چون فردا شود

خنده را با لحظه ها در هم بیامیزم، نشد

رفتم و پشت علفهای تماشا گم شدم

تا بهارانی شود اندام پاییزم، نشد

 

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 21:34 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

دیر

برای رسیدن به تو

پا پیش گذاشتم،

خودم را قسمت کردم.

انصاف نبود

توکه می دانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا

زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی؟

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

خیلی دیر

چه ساده یگانه شدیم

چه ساده دل و دینم را به دست تو دادم

بی آن که دیده باشمت یا حتی...

شنیدنی در کار باشد

بی آن که حتی...

ماندم از کجای این بی سو آمدی

دیگر هیچ نمی دانم

جز اینکه

هرچه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود،

عشق است و عاطفه

آن چه آرام و بی صدا بذرش را در دلم پاشیدی

تو که می دانستی با چه اشتیاقی

خودم را قسمت می کنم

پس چرا

زودتر از تکه تکه شدنم

جوابم نکردی؟

برای خداحافظی

خیلی دیر بود

خیلی دیر!

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 19:42 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

اقرار

ای آن که شادی آور غمنامه ی منی

دیگر چرا به غربت من سر نمی زنی؟

بشکن دل مرا که دلم همچو آینه ست

تکرار می شود دل من هر چه بشکنی

تا دامن نگاه تو دستم نمی رسد

ای طرح چشم های تو با آسمان تنی

تا زنده ام ز یاد تو خالی نمی شوم

یک لحظه گر مرا ز خیالت بیاکَنی

من که به ناتوانی ام اقرار کرده ام

دیگر چرا به ریشه ی من تیشه می زنی؟

نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 19:42 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

تار

من بودم
آنكه
تار می‌تنید.
دلم از شوق پریدن می‌تپید
و چشمانم
كم‌كم
در زیر پرده سپید
خاك می‌شد.
بهار كه آمد،
پیله‌ای بودم
كه پروانه نشد!

نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 23:21 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

بهار

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا پر کنم جام تهی از شراب را

وز خوشه های روشن انگورهای سبز

در خم بیفشریم می آفتاب را

برخیر و با بهار سفرکرده بازگرد

تا چون شکوفه های پرافشان سیب

گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم

و آنگه چو باد

در عطر پونه های بهاری شنا کنیم

برخیز و بازگرد!

با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ

از دور،از دهانه ی دهلیز تاک ها،

چون باد خوش، غبار برانگیز و بازگرد

یک صبح خنده رو

وقتی که با بهار گل افشان فرارسی

در بازکن،به کلبه ی خاموش من بیا

بگذار تا نسیم که در جستجوی توست،

از هرکه در ره است بپرسد نشانه هات

آن گاه با هزار هوس،با هزار ناز،

بر چین دو زلف خویش

آغاز رقص کن

بگذار تا به خنده فرود آید آفتاب

بر صبح شانه هایت

ای آشنای من!

برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد

تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند

بر شاخه های لبان تو،مرغان بوسه ها

لب بر لبم نهی

تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی

تا با امید خویش مرا آشتی دهی

برخیز و بازگرد...

نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 16:8 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

درست مثل همیشه

نشسته ام تنها،درست مثل همیشه

غریبه و شیدا،درست مثل همیشه

و می سرایم باز ترانه ای دیگر

به یاد تو زیبا،درست مثل همیشه

دوباره راز دلم را به دوست می گویم

به آن همیشه شکیبا،درست مثل همیشه

تمام دار و ندارم همین که می بینی

ولی به وسعت دریا،درست مثل همیشه

هنوز هم که هنوز است دوست می دارم

تورا –شکوه غزلها-،درست مثل همیشه

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 21:35 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

ناز مفروش

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گقتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چون بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
 ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
 تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری

نوشته شده در دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 15:32 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

محرم 86

امشب به خواب رفته نگاه ستاره ها

افتاده از نفس تپش گاهواره ها

فردا کنار علقمه تصویر می شود

طرح شگفتِ حادثه ی خون نگاره ها

شب ناله ای غریب درین دشت لاله خیز

آشفته،خوابِ سنگیِ این سنگواره ها

لالای، لای، کودک لب تشنه ام،بخواب!

ای غنچه! گلِ شکفته ی دشت شراره ها

مادر بخواب تا رَوَد از یاد نازکت

آواز جانگدازِ گلو پاره پاره ها

مادر بخواب تا که نبینی نخفته ام

در حیرتِ شکستنِ بغضِ مُناره ها

دنبا به خواب رفته، تو هم لحظه ای بخواب!

بنگر به خواب رفته نگاه ستاره ها

 

نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 21:38 توسط بی همنفس | لينك به اين پست

کوچ

تنها

چشمان تو مانده است

از کوچ

و آوار که تماشا می کند مرا

شکسته می شود

خورشید روی صبح

و سپیده می ایستد بی افق

رو به روی خاطره

باد

پرهای نازکم را می برد

و می ماند

من و باران و هزار کوچه ی بی پنجره...

migration

نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 14:20 توسط بی همنفس | لينك به اين پست


موضوعات


لينك دوستان


.::<-کسی جز غم نمی گیرد سراغ خانه ی مارا/به زحمت جغد پیدا می کند کاشانه ی مارا/از آن شادم که غم هر لحظه می آید به بالینم/وز آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ی مارا!->::.


دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!