![]() |
|
بهار ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا پر کنم جام تهی از شراب را وز خوشه های روشن انگورهای سبز در خم بیفشریم می آفتاب را برخیر و با بهار سفرکرده بازگرد تا چون شکوفه های پرافشان سیب گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم و آنگه چو باد در عطر پونه های بهاری شنا کنیم برخیز و بازگرد! با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ از دور،از دهانه ی دهلیز تاک ها، چون باد خوش، غبار برانگیز و بازگرد یک صبح خنده رو وقتی که با بهار گل افشان فرارسی در بازکن،به کلبه ی خاموش من بیا بگذار تا نسیم که در جستجوی توست، از هرکه در ره است بپرسد نشانه هات آن گاه با هزار هوس،با هزار ناز، بر چین دو زلف خویش آغاز رقص کن بگذار تا به خنده فرود آید آفتاب بر صبح شانه هایت ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند بر شاخه های لبان تو،مرغان بوسه ها لب بر لبم نهی تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی تا با امید خویش مرا آشتی دهی برخیز و بازگرد...
نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 16:8 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
|
![]() قایقی شکسته، دریایی طوفانی، غروبی غمبار، سکوتی نهفته... در تکاپوی یافتن گمشده ای بودم که موج ردپای مسافرم را محو کرد... نويسندگان جستجو گر
موضوعات
لينك دوستان |
دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!