![]() |
|
نشد خواستم بر بال خود آیینه آویزم، نشد رازهای تازه ای بر شانه ام ریزم، نشد گفته بودم چون بهار آید شکوفا می شوم پیش پای گل ز جای خویش بر خیزم، نشد موج می زد تا غزل در پیش چشمان ترم من نوشتم تا شود شعر دل انگیزم، نشد پیش از این اندیشه ام بوده که چون فردا شود خنده را با لحظه ها در هم بیامیزم، نشد رفتم و پشت علفهای تماشا گم شدم تا بهارانی شود اندام پاییزم، نشد
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 21:34 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
|
![]() قایقی شکسته، دریایی طوفانی، غروبی غمبار، سکوتی نهفته... در تکاپوی یافتن گمشده ای بودم که موج ردپای مسافرم را محو کرد... نويسندگان جستجو گر
موضوعات
لينك دوستان |
دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!