![]() |
|
کوچه تنهایی یک زمان در کوچه ی تنهایی ام یک صدای پای تند چشم هایم را به سوی خود کشید... تو نگاه می کردی و یک معنی مبهم گنگ تا فراسوی ذهن و افکار من پنجه کشید و نگاهت کردم و اما چرا این چنین پنداشتم که تویی آن آشنا آن که از روز نخست رقم هستی من،بر نام او قرعه کشید تا زمان اندکی گام هامان در کنار یکدیگر ره به سوی روشنی ها می سپرد در مسیر راهمان سوسن و یاس و نسیم دستهامان را به مخمل می سپرد آنچنان سرمست و شاد که نمی دیدم تو را تو همان تندیس عشق بی دروغ،بی اشتباه... ناگهان در یک مه تاریک و سرد یک جرقه فاصله همدلی را بین ما یک دم گسست عشق را با یک اشاره در هجوم خود شکست... ز آن پس دیگر نیافتم من تو را حیرت و ناباوری ها همصدا زآن سپس در کوچه ی تنهایی ام باز هم من بودم و یک ردپا ردپایی مانده بر راه سیاه... باز هم اما مسیر من به سوی روشنی تا دل خورشید مشرق می رود باز هم،تنهایی و باران و کوجه،یکصدا حرف از یک روز روشن می زنند باز هم، تنهایی دل بوی نرگس می دهد بازهم،در کوچه ی تنهایی ام عشق فردا می دمد
نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 22:21 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
|
![]() قایقی شکسته، دریایی طوفانی، غروبی غمبار، سکوتی نهفته... در تکاپوی یافتن گمشده ای بودم که موج ردپای مسافرم را محو کرد... نويسندگان جستجو گر
موضوعات
لينك دوستان |
دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!