![]() |
|
کوچ تنها چشمان تو مانده است از کوچ و آوار که تماشا می کند مرا شکسته می شود خورشید روی صبح و سپیده می ایستد بی افق رو به روی خاطره باد پرهای نازکم را می برد و می ماند من و باران و هزار کوچه ی بی پنجره...
نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 14:20 توسط بی همنفس |
لينك به اين پست
|
![]() قایقی شکسته، دریایی طوفانی، غروبی غمبار، سکوتی نهفته... در تکاپوی یافتن گمشده ای بودم که موج ردپای مسافرم را محو کرد... نويسندگان جستجو گر
موضوعات
لينك دوستان |
دلم ساده،مرامم سر به زیری/ خوراکم غصه و فرشم حصیری/مرا این دولت شاهی تو دادی/خدا سبزت کند یار کویری!